دور مرا دیوار محکم چیده بودند
آجر به آجر روی هم غم چیده بودند
زانوی لرزانم گواهی بود اما
بر دوش من غمهای عالم چیده بودند
هربرگ تقویمم ورق می خورد اما
هر ماه را گویی محرم چیده بودند
زندانی محزون که آرام است آرام
این میله ها را از چه در هم چیده بودند
گفتند جرمت خوشه چینی بوده ... اینرا
حوا بهمراهی آدم چیده بودند
با اینهمه یک لحظه خندیدم ، خدایا !
گویی نگهبان دور من کم چیده بودند.

خفه شوید .... صدایتان در نیاید
خوابها را از هم نپاشید ... قیلوله عرب را برهم نزنید ....
گیریم فسفر گوشتت را می سوزاند دیگر چرا زجه می زنی؟
آرامتر...
شیخ الازهر در سواحل شرم الشیخ
زیر سایبان فرعون خوابیده است
پدران گناهکارت به تانکها سنگ پرانده اند
آرامتر ....
گذشت وقتی "درویش" اشکهایتان را قافیه می کرد و "حنظله" افسوستان را می خورد.
این روزها عفریته مصر پستانهایش را در دهان گرگهای اورشلیم گذاشته
خادم الحرمین
زوبینش را به وحشی خیبر داده
تا هند جگرخوار از جگرهای پاره
لبهایش را سرخ کند
ملا عمر سرهای بریده را می شمارد.
شهرک نشینان کریسمس را در آسمان غزه جشن گرفته اند
بابانوئل .... با تانکهای مرکاوا برایتان عروسک می آورد
شنی ها دستهایت را می بَرد.
چشمهای سوخته ات را باز کن
کاکا سیا از پشت ابرهای فسفری برایت لبخند می زند
راستی شما سگ خوب سراغ ندارید.!
نترسید....
پادشاهان عرب نگهبان گمارده اند
در پای اهرام و حرم بر حرمسرایشان
------
و تو بایدخاموش بمانی
حتی اگر ترنج هم باشی
تیغ ها بخونت تشنه اند
تا گردن تو هست .....دستی نخواهد برید.
علی اصغر کوهکن
ایــن کوچــه و باغ از شهیـــد است
بـــــاران بهـــــــار دارد امـــــــــروز
دستـش زجهـــان اگـــر چــه کـوتاه
بــــر گـــــردن یــار دارد امـــــــروز
دل کنـــدی از ایــن جهـــان و رفتنی
بر قبــلــــه ی عشــــق رو نمــودی
تمهیـــــد نمـــــاز آخـــــریــــــــن را
با خــــون تنــت وضــــــو نمـــودی
یا علی ای عادل عالی مقام عشق تو در عرصه ی دل مستدام
ای به گلستان نبی عندلیب عاشق تو گشته دل ما عجیب
در عجب عالم بود از حلم تو عقل به عجز افتد از این علم تو
علم ،معلم چو تو پیدا نکرد غیر خدا در دل تو جا نکرد
عارف و عامی به تو دلباخته سر همه در پای تو انداخته
عاطفه آویخت به دامان تو تا ابد این ذائقه عطشان تو...
میلاد حضرت عشق مبارک ، امروز ۲۶/۵/۸۷ فردا صبح قراره خورشید بگیره
آقا سلام ،ببین برات شهرا چراغونی شده
دیو غم دلواپسی امروزو زندونی شده
بین درختا آقا جون ریسه کشیدن براتون
گلدونا را از تو خونه تو کوچه چیدن براتون
عطر و گلاب و آینه، سبزه و عود و اطلسی
کوچه رو جارو می زنن ، مگن که می خوای برسی
امروزو می خوام که نگم از غم و از گلایه هام
بروی هر چی درد و غم ببندم امروزو چشام
مثل کبوتر تو هوات امروزو پرواز بکنم
قصه رو مثل قدیما اینجوری آغاز بکنم
یکی بود و یکی نبود...قصه همینجا در همه
مشکل ما همینه که تو قصه مون یکی کمه
یکی که با نبودنش تو قلبمون غم می ریزه
اونکه نبودش همه ی قصه و رو در هم می ریزه
**********
عطر و گلاب و آینه سبزه و عود و اطلسی
قصه رو کاملش کن و بگو آقا کی می رسی
**********
می گن می خواد ماه بگیره فردا که نیمه شعبونه
می گن یکی دو ساعتی تو سایه می ره پنهونه
ترس می گیره زمونه رو نماز آیات می خونن
به انتظار دیدن نور قشنگش می مونن
آره آقا دو ساعته اینهمه غوغا می کنن
تو خبر و روزنومه ها غلغله برپا می کنن
خودت قضاوت کن آقا، ماه دلارای همه
این همه رو گرفتی و... باز نمیای.. مگه کمه
یه عمره رو گرفتی و یه عمره تاریکه دلا
ماه قشنگ آسمون طلسم و بشکن و بیا
تقدیم به تو هر آنچـــه بود آوردم
قربان سرت...نه بهر سود آوردم
شاید که خدا خوشش نیاید اما
پیشت سر تعظیـــم فرود آوردم
لبخند از لبت رفت اندوه جا گرفت
آتش
به خانه خیمه زد و مرگ پا گرفتگل از هجوم وصدمه ی طوفان ملول شد
زهرا خمیده گشت و غم از ما صفا گرفت
تاراج شد فدک به فریب ونفاق و کین
داغی دگر خسی به دل مصطفی گرفت
رنگی پرید غنچه ای از شاخه چیده شد
ابری کبود چهره ی خیرالنسا گرفت
سیلاب کینه آینه را تازیانه زد
یاسی شکسته گشت و شقایق عزا گرفت
این دست کیست که پس از سالها فروغ
در خاک تیره جسم تو را در خفا گرفت
مولا تو زنده باشی و غم در دلت مباد
اما نه...با غمش دل حتی خدا گرفت
با خنده خواند"عجل وفاتی سریع" را
این آرزو روا شد و وای این دعا گرفت
ای کاش می شد از گل نرگس سوال کرد
کان باغبان جنازه ی گل را کجا گرفت؟
یه توپی هست قلقلیه
سرخ وسفید و آبیه
تو ویترین مغازه
این توپ چه خوب ونازه
هر روز نگاش می کنم
بازی باهاش می کنم
یه بازی خیالی
شوت می کنم چه عالی
بابام که پول نداره
اونو برام بیاره
خواب می بینم که بابام
توپو برام خریده
هنوز نداده دستم
خواب از سرم پریده
برای مطالعه این اشعار به آدرس http://1d.blogfa.com مراجعه کنید
گفتم که علومت به صد رایت نگنجد
پهنای خیالت به وب و سایت نگنجد
از سادگی ام حافظه صد گیگ خریدم
غافل که به مغزت دو مگابایت نگنجد
لحظه هاي کاغذي
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
مرحوم:قیصر امین پور
دل شبگرد
چه کسی دردِ مرا می فهمد
نفسِ سردِ مرا می فهمد
پشت پا خوردن وخنجر زدن از
یارِ نامردِ مرا می فهمد
قصه ی تهمت و تعقیب وگریز
غم پیگرد مرا می فهمد
از در خانه ی آن شیرین لب
کتک و طرد مرا می فهمد
بین این قوم به صف استاده
جبهه ی فرد مرا می فهمد
شب وتنهایی و صحرا و سکوت
دل شبگرد مرا می فهمد
دائم از تخته برون افتادن
بازیِ نرد مرا می فهمد
کو طبیبی که شفا می بخشد
چهره ی زرد مرا می فهمد
۳۱/۵/۸۶
=-=-=-=-
دروغ
عهد و وفا و بیعت و پیمانتان دروغ
شاهین ناموازی میزانتان دروغ
آغوش باز و گرمی دستانتان فریب
لبخندِ نفشِ چهره ی خندانتان دروغ
آری قسم به جان تو...من ..عاشقت..ولی
صدها قسم به جان من و جانتان دروغ
ای دوستان رندِ سخندان نکته سنج
ریزد ز چارچوبه ی دیوانتان دروغ
امروز را که خسته دلم چاره ای کنید
فردای فال قهوه و فنجانتان دروغ
گفتید عاشقید - ولی جور دیگری است
ابسالتان دروغ و سلامانتان دروغ
پایان ماجرا به کجا ختم می شود
وقتی نوشته بر خط پایانتان دروغ.
مرداد 86
من آمده ام باده ی رنگین بستانم
فرهادم وکام از لب شیرین بستانم
از کنگره ی عشق تو در بین رقیبان
ازدست تو سیمرغ بلورین بستانم
شعر موشح ذیل سروده ای است مربوط به ده سال یش. تقدیم به تمامی معلمان دلسوز که سوختند و ساختند تا نبازیم .
م
مهــر تـو در سینـــه ها تا به ابــد پایدارع
عشــق نهـادی تو در جان و دلم یادگارل
لطفِ نگــاه تـو در خاطــره هــا ماندنیم
مشعـل روشنگـری روشنی ات ماندگارش
شعله ایمــان وعشـق در دلـم افروختیع
علــم گرفتــه است باهمت تو اعتبــارل
لفــظِ مــرا بــارور بـارش ابــر تـو کـرده
هستیِ بی حاصلان را تو شدی آبشــارف
فطـرت پاک تو شد مطلب انشـای منر
روح لطیفـت بُـوَد بـر سـرِ ما سـایه سارو
وصـلِ منـی با خــدا می بریَم تا کجا ؟ز
زمزمه ات زمزمی است روح فزاخوشگوارا
ای زِ الف گفته تا یاءِ حقیقـت به منن
نــام تـورا مـی بــرم بعـدِ خــداونـدگارر
رونق اندیشــه ای مشعـل روشنگـریا
ای که خـدا کـرده در خلقـت تو شاهکـاره
هادی روشــن ضمیـر راهنمـای بصیـرب
باغ خـزان دیـده ام را بـرســان تا بهـارش
شمع فروزان عشق در ره انسان تویــیر
راهنـمــای بشــــر در گــذرِ روزگـــاری
یـاد بـه ما داده ای انچــه که آموختیـمت
تـربیـت آمــوز مـن نــام تـو آمـوزگـارعلی اصغر کوهکن
26/11/76
دیوار خانه مانع دیدار یار نیست
دیوار سرد فاصله ها پایدار نیست
ریزد حصار شهر و منادی ندا دهد
درشهر عاشقی خبر از انحصار نیست
سر را به دار یار نشابوری ام دهم
تا نشنوم از او که دگر سر بدار نیست
هر حلقه ای که نام تو را حک نکرده است
از دست می دهم که زرش را عیار نیست
منظومه های شمسی چشمان ناز تو
شور وشعور شعر من است وشعار نیست
افتد ز گرد چشم تو همچون شهاب پیر
چشمی که گرد خال لبت در مدار نیست
بی آبرو شوم پس یک عمر، بین ما
پیداشودکه رابطه ای برقرار نیست
به بهانه پايان انتخابات نابسامان
شورا های چهار سال قبل و آنچه بر سر اين شهر آمد
انتخـابــات چــــرا شعبــده بازار شــده
اژدهـاي دو ســرِ شعبده بيـــدارشده
انتخابات عزيــزان سرطـاني شــده است
تب نموده است دمكــراسي و بيمار شده
در وديـوار توگويــي كه كفــن پوشيده
چهــره شهــر بهم ريختــه و زار شـــده
دروديوار سريش است خميراست وخراب
حملـه برجملـه اشجـار ، كه احجـار شده
مافيايـي شده شورا مگر اين شورا چيست
كه به آن چيره شدن اين همه اصرارشده
آن يكي ازخزل۱ و آن دگراز دشت ودمن
كاروان ســاختـه و قافلــه سالــــار شده
دور هر حوزه چو بغداد گــدا بازار است
اين به مـن.. آن، به فـلان... يكسره تكرار شده
شحنـه در خوا ب گـران است اگرنيست كجاست
پس چــرا تعرفـه ها درهم و دينــار شده
همه ديدند كه در بـورس خريداري رأي
قيمت رأي چه سان بود و چه مقدار شده
همـه ديدنـد فلانـي كه ز هيـأت امناست
با چــه ترفنـــد خطــا وارد بــازار شده
گـرمِ گــرمِ است به هرمنطقه دلالي رأي
جيب معتــاد پدر سوختـه سرشـــار شده![]()
بهرِ يك رأي كذايــي سرِ هر سفره
-گداآنقَدَر خورده و خورده است كه پـروارشده
كانديدايي كه ز اخلاص قدم بر ميداشت
آخر جدولی و مات و دل افگار شده
دلمـان خوش به دمكراسي و شورا كرديم
اين دو بازيچـه برخی شده و خــوار شده
كوصـداقت؟..به فنـا...
پاكدلي؟در دم مرگاز تقـلب چــه بگـو ئيم كـه بسيــار شـده
بار الها مگر اين شهر جهــود است و يهـود
كه به دزد و دغل و فتنــــه گرفتــار شده
از تعجب چو چنين حيلــه گري ها را ديد
سرِ انگشت به لب روبــه مكـــــــــارشده
هتک حيثيت وخودخـواهي وقانون شكنيواژه هايي است كه گل كرده وهنجـار شده
بارالهــا چه بگـويم به كجــا شكــوه كنـم
داغ و درد است كه در سينـه ام انبـار شده
قاضيــا تيغ عـدالت به گمـانم كنــد است
ياكه داروغــه زميـن خـورده و ناكار شده
نكند هيبت شـوراي نظــارت كشك است
كه بدين گــونه خطــا در رخ انظـار شده
شهـــرداري كه شــود منتخب ايـن شورا
ناتــوان تـــر ز منِ عــاجزِ بيكـــار شده
نهــي از منكـر اين طايفـه بي فايـده است
بنگــر امـــر به معــروف كه انكـــار شده
كـاش تكـــرار نگـردد دگر اين تلخيهـــا
آن خطـا كـــاري بسيــــار كه اينبارشده.
انشا الله

هفتمین جشنواره شعر و ادب پیام نور در مرکز رشت و شهر زیباکنار درحالی برگزار شدکه علی رغم اسکان پذیرش وپذیرایی مناسب با ضعف شدید برنامه ریزی، سوالهای فراوان وشبهه هایی به پایان رسید . که بصورت خلاصه به برخی از آنها اشاره می شود:

آمــدی تا که ببینـــی غم کنگــاور چیست ؟
حال ما سخت پریشان و از این بدتر نیست
نبـض این شهر زند روی شمار صد و بیست
وانکه تیمـــار کنـد این تن محزون را کیست
خنده بر لب ولی از خون جگر چشم تر است![]()
خنده ی تلــخ من از گریــه غـم انگیز تر است![]()
قطب گردشگــری منطقه در گرد وغم است
ملک ویران شده ای همچو خرابی بم است
تن شهرم به غـم و درد و عذاب و الم است![]()
هرچه گویم سخن از غربت این شهر کم است
باز تا قرن فلان مشکل ما پا برجاست
دور باطــل زدن وفعــل قدم رو درجاست
شهــــرم از پایـــه بهم ریختـــه و ویران است
خواجه در فکـر گل و بلبل این بستان است![]()
گویی اصلأ نه که این قسمتی از ایران است
باز، ایرانــــی و ایــران ،نکنــــد تهـــران است
از چه از اصل وطن باز به دور افتادیم
نکند باز روی .. نقطه ی کور افتادیم
قصــه ام غیر پریشـــانی ایـــن ملت نیست
قصه ای جز غم این مردم بی مکنت نیست
سخــن از رونـق اینتـرنت پــر سرعت نیست
بحث کــافی نت و کمبود مکـــان چت نیست
بحث خوابیدن طرحی است که اجرا نشده ![]()
بحث تعطیــل مکـانی است که بر پا نشده
چاره مشکل ما صف شکنی می خواهد
کت و شلــوار نه، برتن کفنی می خواهد
دست بــــالا زده بـر سر زدنی می خواهد
خون دل خوردن و دریـــا زدنی می خواهد
سخن اهسته بگوییم که بیرون باد است![]()
آنچــه البتــه بجایــی نرســد فریاد است.![]()

"
یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد"در بــــروی دوستیــــها باز شد
آسمـان تا بوی دلبر را گرفت
مـــرغ دل آمــــاده پـــرواز شد
چشمهای آسمان زد برق شوق
خنده بر لب گوئیا اعجاز شد
شمع هستی روشنی را پیشه کرد
غنچه با پروانه ای دمساز شد
کوله را برداشت تا راهی شود
نوجوان دیگری سرباز شد
دستها از شوق رویت موج زد
چهره گل بار دیگر ناز شد
آن یکی با اشک وآن با شاخ گل
عشق تو با هر زبان ابراز شد
چنگ بر دلهای سرگردان زند
زخمه ی عشقت که زیبا ساز شد
ع -ا ک

به نام خدا
ثمر درخت خلقت
همـه جا حکومت شب همـه جا غـم وتباهی
نه وجـــود آفتــاب و نه حضــور نـــور ماهی
نه چــراغ می درخشــد به فــراز ايــن سياهی
نه ستــاره می توانــد بـه زميـن کنـد نگاهی
همــه جا فکنــده سايه بت جهـل وسنگ خارا
نه تَلالــويـی زحکمـت نـه عبــادتــی خــدا را
زفضــای مکـه گويــی شــده روشنــی فـراری
همـه جـا رواج دارد بـت ومـرگ و ميگســاری
شرف است ضرب شمشير وقمار و باده خواری
ز خليــل مانــده تنـهــا اثــری بـه يادگـــاری
شــده بـــذر ايـن قبيــله تنِ دختـران محزون
به سـريــر پـادشـاهی زده بـاز تکيـــه قــارون
بـتِ جهـلِ اين جمــاعت طلبــد ز نـو خليـلی
تبــری طلايـه داری دل پــاک وبــی بـديلــــی
مــددی ز نفـس واجـب نفســـی زجبــرئيلــی
جبـــروت عشـق ديــده شــهِ عابــد عـديلــی
ثمــر درخـت خلقـت صنمـــی ز نــور سـرمـد
کــه نهــاده نـام او را ز ازل خــــدا ، محمـــد
بــه حقيقــت آفتــابی کــه درون غــار رفته
زسيـــاهِ بـت گـريـــزان بـه ســراغ يـار رفته
حـــذر از حجــاز وحشـت زمحيـــط تـار رفته
بــه حـــرای عـشقبــازی مــه هــالـه دار رفته
بنشست آنقَــدَر تــا شـب انتــظار طـــی شد
ز سبــوی آسمـانی لب تشنــه پــر زمــی شد
ز خــدا نـدايــی آمــد کـه بخـوان بنام يزدان
احــدی کـه آدمـــی را ز علــق نهــاده بنيان
زده نــور حکمـت او قلمـــی بـه جهل انسان
بگـشــايـد اينـک از نــو در رحمتــی زقــرآن
مگــر آدمــی ببينـــد ره پيـش پــای خـود را
بشنــاســد از ره دل مگـــر او خــدای خـود را
برسيــد وحـــی مُنــزَل کـه تو " اَيُـهَا المُدَثِـر"
بشکـن حصــار بت را منشيــن و "قـُم فَاَنـذِر"
خطِ " لا " به کـافــران زن " وَثيــابِکَ فَطَهـِر"
بـِشِکــاف تيــره ی شـب "و لِـرَبِکَ فَـاِصبِــر"
بـه خــدا نمـا توکـل ببَــر ايــن غبـار زشتــی
خبـــر از جـهنـــم آور بــده مـــژده بهشتــی
پس از آن همـه تباهی بت حيله سرنگون شد
بِـدَر آمـد آفتــاب و شب تيـــره واژگون شد
بـه مـدينـــه نـور آمـد زحجــاز بـت برون شد
به جهان سپيده سر زد همه جا ستاره گون شد
عجبــا کـه آفتـــابـی ز حـرا درآمــد آنشب
همه جاستاره گون شـد مه نو برآمــد آنشب
به حجــــاز تيــره نـوری زحـــرای روشــن آمد
به سيـــاهی جهــالــت سحـــر مبرهــن آمد
به فضــای مکــه ماهـی چو امين ايمن آمد
وخـليــل بـار ديگـــــر پـیِ بـت شکستن آمد
شـــده ديـو غم فــراری ز فرشتـه ای چو احمد
شـــده عيــد مـبعــث او صلـــوات برمحمد.
علی اصغر کوهکن
من در عجبم چگونه خلق الناسیم
گفتیم علی علی و بی احساسیم
نشناخته ایم علی و بعد از عمری
بی پرده بگویم که خدا نشناسیم
پنجره های قفس
بر نمی آید از این حنجره دیگر نفسش
پرده انداخته بر پنجره های قفسش
گر چه این وادی دلگیر پر از همهمه است
گوش کن می شنوی بانگ رسای جرسش
خسته افتاده به چشم نگران می نگرد
تا نشیند به صحاری رد فریاد رسش
هیچ دیگر به کسی دل نتواند بستن
کانقدر دیده وفا وکرم از هیچ کسش !
پیش رو موج گران پشت سر آتش ،اکنون
خنده ای تلخ به لب دارد از این پیش وپسش....
از دوست شکنجه بی عدد می خواهد
کنکــور بزرگـی است غم عشق و دلم
در کـسب نتیجــه زیـر صــد می خواهد
ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودی به جای دودمانم
ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم
ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم
می شناسم این همان شهر است ، شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم
می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم
آن بهاری باغ ها و این زمستانی بیابان
ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟
سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
درد را حس می کنم در بند بند استخوانم
می نشینم بر زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خون فشانم می فشانم
خیره بر خاکم که می بینم ز کرت زخمهایم
می شکوفد سرخ گلهایی ، شبیه دوستانم
می زنم لبخند و برمی خیزم از خاک و بدین سان
می شود آغاز فصل دیگری از داستانم
عقبگرد.
شمشیـــر کیست فـــرق تو را چاک می کند
این دست کیست خون به دل خاک می کند
می گــرید از حکـــایت این شــام بی سحـر
چشــمی که تیـــغ حادثـــه نمنـــاک می کند
افســانه نیســت پــادشـــهِ سرزمیــــــن مــا
بـا نان خشـک و خون دل امســــاک می کند
مرجــانه زادِ ایـن جمــاعت خوابیـده نیم شب
شــــولای غــــم به قــــامت افــلاک می کند
در ازدحام کوچـــه ســوالی اسـت بی جواب
محراب را ز خــون چه کســی پاک می کند؟
آهنــــگ رستــگـــاریت از آن پگـــــاه ســــرخ
پیــــچیـــــده در نهــــایت و پـــــژواک می کند
موسیـقــی کـــلام تو را هیــچ کــس نداشت
لحــن تــــو زنـــده هـــر دل غمنـــاک می کند
شیــرین تـری از آنچه شنیده است "کوهکن"
بــرتـــــر از آنچـــــه حـــافظــه ادراک می کند
هر لحظه ای که صنعت بی رحم عصر ما
می بلعد از طبیعت زیبا کمی دگر
یکباره افتد از غم این درد جانفزا
از چشم گل بروی زمین شبنمی دگر
لبهای آهنی که تکلم نمی کنند
گوید به باغبان که نشین در غمی دگر
در بین دود و آهن و در زیر چرخها
گیرد عزا قناری و گل ماتمی دگر....
جانا بترس از اینکه همین آدم آهنی
تبدیل می شود به بنی آدمی دگر.

مـــــرا آمــــوخـتــــی آواره باشـــم
بـه درگــاه جنــون بیچــاره باشـــم
تو خورشیدی مدار عشق با توست
مـــرا بگـــــذار تـا سیــــاره باشـــم
ای ســـریـر سلطــانی کــرده بـر سرت لانه
مـی زنــد به زلف تـو دسـت عاشقـان شانه
زین سبو لبی تر کن امشبی تو ساقی باش
خـوش نشیـن دمـی با این عاقـلان دیوانه
خنــده بر لب امشب در بزم عاشقـان بنشین
بـر لبـت شکــوفـا کن خنـده ای صمیمــانه
ای طــراوت بـرگ سبـــز و رویـش بــاران
تشنــه و پـریشــــانم رو نمـا بـه ویـــرانه
ای نسیـم رویایـی مانده ام غبار آلود
گـرد غــم ببــر امشـب زیـن سبــو و پیمانه
در کـویـــر تنهــایـی آشنـــای قلبــم باش
دارد ایــن دل تنگـــم حالتـــی غـــریبـانه
یک غزل بخـوان ازعشق یک قصیده ازمستی
بـا نــوای داودی یـک ســــرود مستــــانه.
تو طولاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم
و عـرفـاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم
من آن درياي مـواجم كه سـر برصخره مي كوبد
تو طوفاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم
درايـن وحشــت سـرايِ پُر ز نامــردان نامـحرم
تو پنهـاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم
بـرون از شهـر حســـرت زادگانِ كـور مي داني
بيــابــاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم
مـن آن مـورِ پريشان خــاطرِ درمـانــده امــا تو
سليمــاني ترين شعري كه من هر روز مي خوانم
از آن اشكــي كه با يـادِ تو مـي افتــاد دانستــم



