من در عجبم چگونه خلق الناسیم
گفتیم علی علی و بی احساسیم
نشناختــه ایم علی و بعد از عمری
بی پرده بگــویم که خدا نشناسیم
دارا انار ندارد![]()
سارا انار خود را در کیف می گذارد
در فرصتی مناسب دارا انار او را در جیب می گذارد![]()
دارا انار دارد ![]()
سارا انار ندارد![]()
لطفا نظر ندهید
گر ندارید خدا را ز وطـن دم مزنید
بی وطــن نیـــز دم از حضــرت آدم مزنید
جان آنکس که به ما جان بخشید
بی وضو هموطنان دست به پرچم مزنید


به زانو سایه هایی منتظر تا لحظه ی
آتش
نفس.....
در سینه ها حبس است ودر صحن نمایشخانه ی چشمم
همان طفل دبستانم
که در ذهنش
خیال جستجو درکار مردان بود
"باز باران باترانه
می خورد بر بام خانه"
یادم آید کربلا را دشت پر شور ونوا را
گردش یک ظهر غمگین گرم و خونین
لرزش طفلا ن نالان زیر تیغ و نیزه ها را
باز باران با صدای گریه های کودکانه
از فراز گونه های زرد وعطشان با گهرهای فراوان
می چکد از چشم طفلان پریشان
پشت نخلستان نشسته
رود پر پیچ وخمی در حسرت لبهای ساقی
چشم در چشمان هم آرام وسنگین
می چکد آهسته از چشمان سقا برلب این رود پیچان باز باران
باز باران با ترانه آید از چشمان مردی خسته جان
هیهات بر لب از عطش در تاب و در تب
نرم نرمک می چکد این قطر ه ها روی لب شش ماهه طفلی رو به پایان
مرد محزون دست پر خون
می فشاند از گلوی نازک شش ماهه بر لب های خشک آسمان
باچشم گریان باز باران
باز باران قطره قطره
می چکد از چوب محمل خاکهای چادر زینب به آرامی شود گل
می رود این کاروان منزل به منزل
می شود از هر طرف این کاروان هم سنگ باران
آری آری باز سنگ و باز باران
آری آری تا نگیرد شعله ها دردل زبانه
تانگیرد دامن طفلان محزون را نشانه
تانبیند کودکی لب تشنه اینجا اشک ساقی
....بر فراز خیمه ها
...برگونه ها
بر مشک ساقی
کاش می بارید باران ....
از روزن بــاغ نیــزه بـر گل زده اند
صیـاد صفت به بــال بلبــل زده اند
در بــازی زندگی حـــریفــان اینبار
از زاویه ی بسته به ما گل زده اند
زخم کاری نمک نمی خواهد
کشت من هیچ و حاصلم هیچ است
این زمین آدمک نمی خواهد
گر بگویی بمیر می میرم
دادن جان ملک نمی خواهد
با دلت می توان صمیمی شد
باتو بودن کلک نمی خواهد
بین گرداب عشقت این مجنون
مانده اما کمک نمی خواهد
عشق یعنی صداقت وپاکی
عشق خوبان بزک نمی خواهد
ارثم از آدم خاک وعصیان است
این پسر ما تَرک نمی خواهد
رستن از غیر کار آسانی است
همدلی با تو شک نمی خواهد.
بــا دامـن آتــش زده عــــادت کرده
زان سوز دل و گرمی آهم پیداست
این شعله به سینه ام سرایت کرده

من و تو 
دوشمعیم .... خاموش یم
نه تو جرات سوختن داری ز
نه من زهره ی آب شدن و
شعله ی عشق باید فر
تا.....بر
روزی که نامت را به خوبـان یاد دادند
آرام جـــان عــاشقــان بر بـــــاد دادند
بانقش شیـــرین تو بر خود لطمه میزد
تـا اخـتیـــار تیشــــه بر فرهـــــاد دادند
بر دســت بیمــــار خیـالت نــوشـــدارو
وقـتـــی کــه از پـــا کامـلا افتــــاد دادند
انگشت حیرت بردهن درخویش می ماند
از تو معمـــایی بــه هـــر استـــاد دادنـــد
در بند عشــق چهــره ات بر خویشتن نام
برخــی اسـیـــــر و دیگــــران آزاد دادند
ازما خیــالت صـــبر وآرام و تــوان برد
بــر ماهـــرآنچـــه داغ عشـقت داد دادند
فریـــاد مجنــون درغم لیلی غمی نیست
مـا را جنـــون وحســـرت وفـــریاد دادند
در کــــوی تـو هرچیــز بود ازمـا گرفتند
منــت خـــــدا را مهـــر مــادر زاد دادند.
مدیون همه ی عشق سرا پا به علی
گر کفـــــر نمی بود چنین می گفتـــم
لا حـــــول ولا قـــــــوه الا به علــــــــی
بنام دوست
که هر چه داریم ازوست
سلام برتمام اهالی ادبیات
بخصوص راهیان کاروان شعر
این حقیر را از الطاف وراهنمائیهای خود
بی بهره مگذارید . امید است
سوهان روح اهل ادب
نباشم......![]()
یاعلی



