لبخند از لبت رفت اندوه جا گرفت
آتش
به خانه خیمه زد و مرگ پا گرفتگل از هجوم وصدمه ی طوفان ملول شد
زهرا خمیده گشت و غم از ما صفا گرفت
تاراج شد فدک به فریب ونفاق و کین
داغی دگر خسی به دل مصطفی گرفت
رنگی پرید غنچه ای از شاخه چیده شد
ابری کبود چهره ی خیرالنسا گرفت
سیلاب کینه آینه را تازیانه زد
یاسی شکسته گشت و شقایق عزا گرفت
این دست کیست که پس از سالها فروغ
در خاک تیره جسم تو را در خفا گرفت
مولا تو زنده باشی و غم در دلت مباد
اما نه...با غمش دل حتی خدا گرفت
با خنده خواند"عجل وفاتی سریع" را
این آرزو روا شد و وای این دعا گرفت
ای کاش می شد از گل نرگس سوال کرد
کان باغبان جنازه ی گل را کجا گرفت؟
یه توپی هست قلقلیه
سرخ وسفید و آبیه
تو ویترین مغازه
این توپ چه خوب ونازه
هر روز نگاش می کنم
بازی باهاش می کنم
یه بازی خیالی
شوت می کنم چه عالی
بابام که پول نداره
اونو برام بیاره
خواب می بینم که بابام
توپو برام خریده
هنوز نداده دستم
خواب از سرم پریده



