شعر طبیعت
هر لحظه ای که صنعت بی رحم عصر ما
می بلعد از طبیعت زیبا کمی دگر
یکباره افتد از غم این درد جانفزا
از چشم گل بروی زمین شبنمی دگر
لبهای آهنی که تکلم نمی کنند
گوید به باغبان که نشین در غمی دگر
در بین دود و آهن و در زیر چرخها
گیرد عزا قناری و گل ماتمی دگر....
جانا بترس از اینکه همین آدم آهنی
تبدیل می شود به بنی آدمی دگر.



