پنجره
پنجره های قفس
بر نمی آید از این حنجره دیگر نفسش
پرده انداخته بر پنجره های قفسش
گر چه این وادی دلگیر پر از همهمه است
گوش کن می شنوی بانگ رسای جرسش
خسته افتاده به چشم نگران می نگرد
تا نشیند به صحاری رد فریاد رسش
هیچ دیگر به کسی دل نتواند بستن
کانقدر دیده وفا وکرم از هیچ کسش !
پیش رو موج گران پشت سر آتش ،اکنون
خنده ای تلخ به لب دارد از این پیش وپسش....



