یک طنز کوچک
یه توپی هست قلقلیه
سرخ وسفید و آبیه
تو ویترین مغازه
این توپ چه خوب ونازه
هر روز نگاش می کنم
بازی باهاش می کنم
یه بازی خیالی
شوت می کنم چه عالی
بابام که پول نداره
اونو برام بیاره
خواب می بینم که بابام
توپو برام خریده
هنوز نداده دستم
خواب از سرم پریده


