جنازه ی گل
لبخند از لبت رفت اندوه جا گرفت
آتش
به خانه خیمه زد و مرگ پا گرفتگل از هجوم وصدمه ی طوفان ملول شد
زهرا خمیده گشت و غم از ما صفا گرفت
تاراج شد فدک به فریب ونفاق و کین
داغی دگر خسی به دل مصطفی گرفت
رنگی پرید غنچه ای از شاخه چیده شد
ابری کبود چهره ی خیرالنسا گرفت
سیلاب کینه آینه را تازیانه زد
یاسی شکسته گشت و شقایق عزا گرفت
این دست کیست که پس از سالها فروغ
در خاک تیره جسم تو را در خفا گرفت
مولا تو زنده باشی و غم در دلت مباد
اما نه...با غمش دل حتی خدا گرفت
با خنده خواند"عجل وفاتی سریع" را
این آرزو روا شد و وای این دعا گرفت
ای کاش می شد از گل نرگس سوال کرد
کان باغبان جنازه ی گل را کجا گرفت؟


